تبليغاتX
khalijenilgoon.blogfa.com
فریاد دل

به نام حضرت دوست كه هر چه داريم از اوست

 اكثرا ما انسانها اين سه مفهوم را زياد در گفتگوي روزمره ي خودمان به كار ميبريم  دريغا كه به درستي نميتوانيم آنها را از هم تميز و تشخيص دهيم .

باري خيلي ها  زنده اند وزندگي ميكنند

گروهي عاشقند و عشق ميورزند

و معدودي دوست ميدارند

                   

 

                   اما زندگي همان است كه ميخواهيم زنده بمانيم يعني نيازهاي غريزي و مادي كه فصل مشترك ما انسانها و حيوانات است و بي آن نميتوانيم چند صباحي بيش زنده بمانيم و يا به تعبيري ديگر : خورو خواب و خشم و شهوت       شغواست و جهل و ظلمت

اما عشق ؟ و دوست داشتن : اين دو مفهوم خيلي به هم نزديكند و خيلي متفاوت در ذيل به چند مورد از تفاوت هايشان از كتاب كوير دكتر شريعتي مي پردازيم:

·       دوست داشتن از عشق برتر است

·       عشق يك جوشش كور است وپيوندي از سر نابينايي اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.

·       عشق از غريزه آب مخورد و دوست داشتن از روح طلوع ميكند.

·       گذر فصل ها بر عشق اثر ميگذارد اما دوست داشتن وراي سن و مزاج  و زمان زندگي ميكند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

·       عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام، استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

·       عشق با دوري و نزديكي در نوسان است  اما دوست داشتن با اين حالات نا آشناست.

·       عشق جوششي يكجانبه است و در تاريكي جرقه ي عشق بوجود مي آيد ولي دوست داشتن در روشنايي ريشه ميبندد.

·       عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست .اما دوست داشتن از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را از زمين ميكَنَد و با خود به قله ي بلند اشراق ميبرد.

·       عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق.

·       عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن است.

·       عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد.

·       عشق خشن،ناپايدار،شديد و نامطمئن است ولي دوست داشتن آرام ،لطيف ، نرم و پايدار و سرشار از اطمينان.

·       عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج.

·       عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

·       عشق گاه جابجا ميشود وگاه سردميشود و ميسوزاند .اما دوست داشتن سرد نميشود كه داغ نيست ؛ نميسوزاند كه سوزاننده نيست.

          

حال ما آزاديم و مختار وميتوانيم يكي از اين سه را برگزينيم :

يا زندگي كنيم يا مجنون باشيم و يا دوست بداريم؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط فرزند ايران در ساعت 21:34 | لینک  | 

 

                               

این بار ميخوام به نفع شماها صحبت كنم آخه شماها هم ...

 بله توي دهه ي اول قرن 21 هستيم و زندگي ميكنيم !!

و از روز ازل ما درسته كه دو جنس و مخالف آفريده شده ايم اما نه براي اختلاف و نابرابري ، بلكه براي سازش . به گفته ي قرآن كريم مردان و زنان براي هم پوششي هستند .

خلاصه اصل حرف من روي اين است كه چرا اين خانم ها (خواهران) اجازه ي ورود به ورزشگاه را ندارند؟

چرا خانم x يا y  حق اينكه به تماشاي بازي برادر يا شوهرش برود را ندارد ؟

خب ، شايد مصلحت اسلام و ايران و مملكت ايجاب ميكند.............

يا شايد  بر هم زدن اذهان عمومي باشد........

يا مخالف با شرع اسلام است؟!!!!!!!!!!!

 اصلا چه لزومي دارد كه شماها به ورزشگاه برويد ؟

شماها اگه توي خانه بنشينيد و پاي تلويزيون مسابقه را تماشا كنيد مگر عيبي دارد؟

بلي جوابم اينست :

با حضور جنس مخالف در ورزشگاه حتما همين خواهران به ورزش علاقه مند ميشوند. و منتظر حضور آنها در صحنه هاي بين المللي هستيم .

حتما همين بانوان ميتوانند با علاقه مند شدن به ورزش هاي مختلف ميتوانند از مدال آوران اين كشور پهناور در صحنه هايي مانند داخل و خارج از كشور ، تورنمنت ها، المپيك و .. باشند.

 جنس مذكر مسلما در پيش چشم جنس مخالف بهتر  و باروحيه تر بازي ميكند .

 و حس غيرت و وطندوستي او بهتر نمود ميكند و خود را نشان ميدهد.

و نگاه ما به جنس مخالف عوض ميشود .

خلاصه با هيچ عقل و منطقي(عرف،شرع،قانون) جور درنمي آيد كه از ورود بانوان به ورزشگاه جلوگيري كنيم، آنهم در دهه ي اول قرن 21.

به اميد روزي كه شاهد حضور بانوان ايراني در ورزشگاه ها باشيم.

 

نوشته شده توسط فرزند ايران در ساعت 9:13 | لینک  | 

به نام خداوند جان و خرد       كز اين برتر انديشه برنگذرد

                          

فردوسي حكيم يكي از بزرگترين مردان نامي ايران زمين است كه ما ايرانيان در زمينه هاي مختلفي مديون ايشان هستيم .

اين بزرگمرد در زماني كه چراغ  زبان فارسي با تندباد تعصبات محمودها و اعراب و پادشاهان بي خرد  رو به سوي خاموشي و زوال مينهاد و جاي خود را به زبان اعراب ميداد با روح ، فكر ،خرد ،قلم ونوشته هاي گيرا و ماندگارش به جنگ اين توطئه ها شتافت و منجي زبان و ادب شيرين فارسي شد و به سان ناخداي متبحري  توانست اين كشتي به گل نشسته را از اين مهلكه و غرقاب نجات دهد و ثمره ي آن چيزي نيست جز گرانسنگ اثرش، كه همانا شاهنامه است .

فردوسي در سال 329 هجري برابر با 940 ميلادي در روستاي باژ از توابع طوس در خانواده اي از طبقه دهقانان ديده به جهان گشود و در جواني شروع به نظم برخي از داستانهاي قهرماني كرد. در سال 370 هجري برابر با 980 ميلادي زير ديد تيز و مستقيم جاسوس هاي بغداد و غزنين ، تنظيم شاهنامه را آغاز مي كند و به تجزيه و تحليل نيروهاي سياسي بغداد و عناصر ترك داخلي آنها مي پردازد. فردوسي ضمن بيان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنين ، بلكه با عناصر داخلي آنها نيز مي ستيزد و در واقع ، طرح تئوري نظام جانشين عرب و ترك را مي ريزد حداقل آرزوي او اين بود كه تركيبي از اقتدار ساسانيان و ويژگيهاي مثبت سامانيان را در ايران ببيند. چهار عنصر اساسي براي فردوسي ارزشهاي بنيادي و اصلي به شمار مي آيد و او شاهنامه خود را در مربعي قرار داده كه هر ضلع آن بيانگر يكي از اين چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: مليت ايراني ، خردمندي ، عدالت و دين ورزي او هر موضوع و هر حكايتي را برپايه اين چهار عنصر تقسيم مي كند. علاوه بر اين ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگي ما ايرانيان است كه مي كوشد تا به تاخت و تاز ترك هاي متجاوز و امويان و عباسيان ستمگر پاسخ دهد او ايراني را معادل آزاده مي داند و از ايرانيان با تعبير آزادگان ياد مي كند؛ بدان سبب كه پاسخي به ستمهاي امويان و عباسيان نيز داده باشد؛ چرا كه مدت زمان درازي ، ايرانيان ، موالي خوانده مي شدند و با آنان همانند انسان هاي درجه دوم رفتار مي شد بنابراين شاهنامه از اين منظر، بيش از آن كه بيان انديشه ها و نيات يك فرد باشد، ارتقاي نگرشي ملي و انساني و يا تعالي بخشيدن نوعي جهانبيني است.

سي سال بعد يعني در سال 400 هجري برابر با 1010 ميلادي پس از پايان خلق شاهنامه اين اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوي نشان داده مي شود. به علت هاي گوناگون كه مهمترينشان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حكومتي با فردوسي باعث برگشتن فردوسي به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر فارسي در سال 411 هجري برابر با 1020 ميلادي در زادگاه خود بدرود حيات گفت ولي ياد و خاطره اش براي همه دوران در قلب ايرانيان جاودان مانده است.

بلي ...

اين است شاهكار ايشان...

بناهاي آباد گردد خراب                    ز باران و از تابش آفتاب

پي افكندم از نظم كاخي بلند          كه از باد و باران نيابد گزند

.....

بسي رنج بردم در اين سال سي           عجم زنده كردم بدين فارسي

باري اين حكيم فرزانه توانست به مدد هوش سرشار و سلاح برنده اش چنان اعجازي كند كه نه تنها دوستان و ايرانيان  بلكه دشمنان و بيگانگان بعد از چندين سده هنوز از آن به نيكي ياد ميكنند و اورا به عنوان احياگر زبان و ادب پارسي و تاريخ وانديشه ي فراموش شده ي ايران زمين ياد مي كنند.

و اين است گوشه اي از  سخنان حكمت آميز ايشان كه در پيش ديدگان شما عزيزان مي گذارم اميدا كه بهره ي كافي از سخنان اين بزرگمرد را ببريم ؛ تا نوري شود در ظلمت يلدائيمان و حقا كه فردوسي نمي شويم ولي فردوسي وار روشن كنيم، خدمت كنيم و زندگي كنيم.

دانایی توانایی به بار می آورد  ، و دانش دل کهن سالان را جوان می سازد .

گوش شنونده  همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است .

 

خرد برترین هدیه الهی است .

 

خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست .

 

کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است .

بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است .

خرد مانند چشم هستی و جان آدمی است و اگر آن نباشد چگونه جهان را به درستی خواهی گذراند .

 

اولین مرحله شناخت آفرینش همانا خرد است چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند که لاجرم هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد .و افسوس که بدنبال کنندگان خرد اندکند باید که به سخن دانندگان راه جست و باید جهان را کاوش نمود و از هر کسی دانشی آموخت و یک دم را هم برای آموختن نباید از دست داد .

 

خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است .

کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد .

دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی .

به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان  ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش  می کشد ، نه آرام می شود  و نه همچون ما تباهی می پذیرد.

 

روح و روان  و دل جهان روشن است و زمین را بی دریغ روشن می سازد خورشید از خاور برخاسته بسوی باختر که مسیری درست و بی نظیر است ای آنکه همچون آفتاب لبریز از نور و خردی تو را چه شده است که بر من نمی تابی ؟!!

 

چراغ مایه دفع تاریکی است ، بدی جوهر تاریکی در زندگی آدمی است ، که از آن دوری باید جست.

 

بی خردی  است، که بگویم  کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد .

رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست .

 

اگر برای انجام کاری بزرگ ، زمان نداری  .بهتر است بی درنگ آن را به دیگران بسپاری .

 

کتاب زندگی گذشتگان ، جان تاریک را روشنی می بخشد .

این جهان سراسر افسانه است جز نیکی و بدی چیزی باقی نیست .

فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است . 

کسی که به آبادانی  می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند .

آنکه آفریننده و با فر است در این جهان رنج های بسیار خواهد خورد .

از بزرگان تنها رنجهاست که باقی می ماند .

 

آزادگان را کاهلی ، بنده می سازد .

فرمانرویانی که گوش به فرمان مردم دارند در زندگی جز رامش و آوای نوش نخواهند شنید . 

 

کسی که بر جایگاه خویش منم زد بخت از وی روی بر خواهد تافت . 

خسروی بزرگتر ، بندگی بیشتر می خواهد . 

ابلیس مانند نیکخواهان پیش می آید ، ابتدا عهد و پیمان می گیرد ، سپس راز می گوید

آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود.

دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم  باید مانند راز گفت .

                                                             ( فردوسی خردمند)

نوشته شده توسط فرزند ايران در ساعت 10:36 | لینک  | 

غيبت يا هجرت؟!

وجودم تنها يك حرف است و زيستنم تنها گفتن همان يك حرف ، اما بر سه گونه : سخن گفتن و معلمي كردن و نوشتن .

آنچه تنها مردم مي پسندند : سخن گفتن ، و آنچه هم من و هم مردم : معلمي كردن ، و آنچه خودم را راضي مي كند و احساس ميكنم كه با آن ، نه كار ، كه زندگي ميكنم ، نوشتن.       (دكتر علي شريعتي)

درود و هزاران درود بر دوستان دنياي مجازي و عزيزاني كه گوشه ي چشمي هم به وبلاگك ما دارند و هنگامي كه از خيابانهاي اين شهر شلوغ اينترنت عبور ميكنند سركي هم به كوچه ي خاموشي ما مي كشند و نيم نگاهي هم به ما مي كنند .

شايد اولين سؤالي كه برايتان مطرح شود علت غيبت بنده باشد ! ؟ كه چراغ وبلاگمان مدت كوتاي روشن بود و بعد به خاموشي گراييد ؛

آري اين حقير با چنان شوقي پا به دنياي پر طمطراق و پرهياهوي دنياي مجازي گذاشتم ولي ...

ولي از بركت وزير وسازمان؟ آموزش و پرورش مجبور بودم كه چند شغل را يك تنه به خوبي ايفا كنم . نقش معلمي ، دانشجويي ، كمك به خانواده و...

با اين مشكلاتي كه آقاي وزير براي ما تراشيد وبا توجه به اينكه ما را علي رغم سالهاي قبل مامور به تحصيل نكردند دچار تعارض نقش ها شديم .

مجبور شديم كه هم درس بخوانيم و هم درس بدهيم ، امان از اينكه اين نوابغ و برنامه ريزان و پايتخت نشينان آسايش طلب نميدانستند كه  نمي توانيم هيچ كدام از وظايفمان را به خوبي انجام دهيم في الواقع نه معلم مؤثري هستيم و نه دانشجوي موفقي .

اين مشكلات يك طرف دغدغه هاو مشكلات شخصي ، مادي ، مسافرت ، امتحان ،تحقيق و... از طرف ديگر

 آري يك معلم خوب و مفيد  بايد حداقل اوقاتي را داشته باشد كه علاوه بر درس هاي دانش آموزان منابع كمك درسي و غير درسي را مطالعه كند تا علم و دانش او رو به زوال و نيستي نرود و همگام با پيشرفت هاي روز فرس علم و دانش و معرفت خود را جلو براند تا ازاين قافله عقب نماند .

آري من به عنوان يك دبير مجبورم كه 24 ساعت در مدرسه باشم كه ميشود حداقل 3 روز و 3 روز هم در دانشگاه باشم و حدود 1روز هم در راه ؛ با اين تفاصيل به گمانم كه آقاي وزير هفته را هشته يا نهه حساب كرده اند.

اميدا كه دوستان اين حقير را تبرئه كنند!؟

 

حال قضاوت با دوستان

نوشته شده توسط فرزند ايران در ساعت 18:25 | لینک  | 

سلام بر همه ي ايران دوستان آن هايي كه حس وطن خواهي ريشه در تار و پود اعضاي بدنشان دارد

در سرآغاز وبلاگم قطعه شعري دارم كه در اين بحبوحه به ايران دوستان تقديم ميكنم:

عشق يعني آن خليج نيلگون

قطره هاي خون من، تو، ديگرون

عشق يعني تا ابد زنده خليج

آن زمان كه ميشويم با هم بسيج

عشق يعني اين خليج فارس ما

هيبت و  بالندگي ، ناموس ما

عشق يعني درس ايمان و وفا  

عشق يعني اين خليج با صفا

عشق يعني با تو من سر زنده ام

در ميان دشمنان بالنده ام

عشق يعني اي خداي مهربان

داده اي به ما خليجي بيكران

عشق يعني از خزر تا اصفهان

از خليج بيكران تا زاهدان

 

عشق يعني هموطن بيدار باش

در پي اثبات خود هشيار باش      

 

عشق يعني سرزمين پارس ما

 تا ابد باشد خليج فارس ما

 

نوشته شده توسط فرزند ايران در ساعت 0:26 | لینک  |